در همين نزديکی...

دلم برايت تنگ شده...

تو را می بينم.

صدايت را می شنوم

و احساسم بودنت رادر تنم،

مور مور می کند.

امادلم برايت تنگ می شود...

پنجره ها را باز کرده ام

تا از ميان نسيم

 دستان عاطفه ات ،

پريشانی ام را نوازش کند و

و من بار ديگر تو را در خود بيابم .

در خود

بيابم.

 

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamid

دلم برايت يک ذره است..کی می شود ساعت.. وقارش را با بی قراری من عوض کند؟..عقربه های تنبل..آيا پيش از اين ...به کسی که معشوق را در کنار دارد..قول همراهی داده ايد؟

كوي دوست

سلام / از اينكه سر زدي ممنون / شعر زيبائي بود

بـــــرديــــــا

جالبه ... هم احساست مورمورت ميکنه هم نوشته های وبلاگ من !!!. (بر مبنای کامنتی که برام گذاشتی) پس ميشه نتيجه گرفت که اون نوشته از احساس تو صحبت ميکنه . نه ؟

شاگرد بنا

سلام . ممنون که به من سر زدی . شعر زیبایی بود . خانه و خلاء چیز هایی بودند که خودم درگیرشان بودم و امید وارم که شماهم از اونها استفاده کرده باشید . موفق و پیروز باشید . یا حق .

mim

احساس مادرانه قشنگيه که از احساس کسی يا چيزی درون خودت مورمور کيف آلودی داشته باشی ! توی خودت نگهش دار چون وقتی متولد شد شايد ديگه دلت براش تنگ نشه!

shadi

باز کردی پنجره را؟ یافتی؟

Gelayeha

هنوز هم خيلی دلم برايت تنگ می شود. حتی با پنجره های باز...

saghar

سلام دفعه اوله که به وبلاگت سر می زنم . شعر قشنگی نوشتی خوشم اومد

كوكتل

ســـــــــلام به آبی روشن محبوبه خودم..دلم برات تنگ شده بود..واسه نوشته هات...خوبی؟...مرسی که سر زده بودی.....دلم برايت تنگ شده ...تورا نميبينم...صدايت ميکنم و تو صدايم را نميشنوی...احساس بودنت را گم کرده ام.....پنجره ها بسته اند...بار ديگر...