فقط ،فراموشم نکن

من می توانم،

می توانم تو را

در سينه ام ،

برا ی ابد حبس کنم

مثل يک آه

مثل يک نفس .

من می توانم

تو را ،

برای ابد نبينم

و نخواهم...

می توانم رها شوم ،

از مرزهای محدوديت،

از حصارهای لمس،

و از ديوارهای ديدن.

اينک ای عزيزترينم

 در زلال ترين لحظات تاريکی شبانه،

و در نابترين دقيقه ی  عشقم ،

از قيد تن

و از تحمل جسم های خاکی

 رها می شوم.

اينک من

برای هميشه

صاحب توام.

اينک من بار ديگر  تو را

ای شاه ماهی در يای زندگی ام 

رها می کنم 

تا برای هميشه صيد من باشی

مال من باشی ...

 

 

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
رضا

از مرزهای محدوديت... از حصارهای لمس :)

رضا

نمی دونم...آخه از کجا می فهمند؟... مگه طوفان شکل داره که بفهمند؟ :)

هم اتاقي

روشنك جون ما تو يه شهري زندگي ميكنيم كه به بود ميگن بيد.. برره اي نيستما.. ولي همون دورو برا : دي مرسی که سر زدی