ما بيشتر

کجاست آن دستی که

 سنگ مرا به سينه ميزد؟

بيا سنگی بيانداز

در آبی احساسم تا

دايره های تو در توی

عشق را،

در برکه ی چشمانم ببينی.

و خودت،

 و چشمانت را در چشمانم،

تماشا کنی.

چشمانم،

که بی تاب نگاهت ،تاب نگاهت را نداشت.

دلم تنگ شده مسلمان

 تنگ.

می فهمی؟

دلم برای آن روشنک توی چشمانت

تنگ شده .

/ 21 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

کجای کاری کجا *** اين روز ها ديگر چه کسی سنگ کسی را به سينه می زند *** اين روزها سنگ فقط برای شکستن شيشه است

شادی

ببخشید! آن دستی که سنگ شما را به سینه می زد دیگر مسلمان نیست ...

farid

سلام ... خيلی دير شده ولی سال نو شما مبارک .

علیرضا

سلام آپديت کردم بيا پيشم خوشحال ميشم

rezA

مسلمونه ديگه چيکارش می شه کرد!!!

mitra

شعرهات خيلی قشنگن.تبريک می گم بهت.راستی! عاشق بودن به اين شکل خودش شانسی يه که نصيب هر کسی نمی شه.شايد فکر کنی ديوونه ام.اما..اونايی که اينجوری عاشق می شن ،عشق رو با همهء وجودشون در بر می کشن.هر کسی اينطور عاشق نمی شه...

fatemeh

خيلی خيلی قشنگ بود.

hoseina

عالی.(خوش به حالت که ...)ـببين واسه بالايی کامنت نمی ذارم.احساست به کنار،بيان افتضاح.شرمنده که رکم.