مرا يادت هست؟

يادت هست

رد انگشتانم را

بر حجم آبی تنت

وقتی که عشق را

از ضربانهای وحشی قلبت

اندازه می گرفتم؟

يادت هست

از چشمانت فرار می کردم

وقتی که زل می زدی تا

انعکاس عشق را در چشمانم بخوانی؟

يادت هست

ايستاده بودی  ميان سايه روشن اتاق

و قلبت در قلبم تکرار می شد؟

يادت هست

موهايت را

از پيشانی داغ احساست جدا کردم

و تو لبانت را از گونه ی خجالتم؟

يادت هست

روزها در برزخ عشق

به انتظار بهشت ديدار

له له می زديم؟ 

. . .

و اينک در جهنم حسرت

در بيابان تنهايی

دقمرگ نديدنت شده ام

در اوج بی پناهی.

آهسته صدايم کن

از پشت حصار های عواطف

دلم برايت تنگ شده

يادت هست؟

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام عرض می شود....!چرا نيستی..؟! به روزی چيزی... موفق باشی...

فاطمه

اوخ اوخ...الان کامنتتونو خوندم...بخشيد نظر دادم...دستم بشکنه..اگر ناراحتت کردم....

برديا

احتمالا من موقعی رسيدم که اين وبلاگ تعطيل شده !!!. شعر زيبايی بود . از خوندنش لذت بردم : يادت هست موهايت را از پيشانی داغ احساست جدا کردم و تو لبانت را از گونه ی خجالتم؟ ... خيلی خوب بود .

مانيا

يادت هست يه موقعی اين وبلاگ رو به روز می کردی؟؟ نه!! خدا وکيلی يادت هست؟

برديا

تو چی ؟ منو يادت هست ؟ . خودتو چی ؟

روشنک

قرار شد فعلا در وبلاگم نظر نگذاريد. شايد هرگز آپديت نکنم... نمی دانم

آبي روشن

اين آدم رواني و عقده اي كه به اسم روشنك كامنت ميگذاره چقدر بد بخته بابا بيخيال حسود حالا چار نفر هم اينجا برا اين وب نيمه تعطيل كامنت گذاشتن به تو چه؟ چقدر حقير و كوچيك هستي از چي داري مي سوزي .؟ چقدر آرزو داري من باشي؟ در جاي و جايگاه من باشي ؟ هر كاري دلت مي خواد بكن .هر گهي مي خواي بخور اينجا مال منه.هر حرفي هم كه بخوام مي زنم در حسرت نداشته هات بسوز در حسرت روشنك بودن بمير...