باغچه ی پاييز

هزار سال فاصله است.

هزار سال

تا بی نهايت سبزی که تو می گويی.

و من در ابتدای اولين ثانيه ام،

و جاده نا هموار

بی يار و بی دلدار.

.

و من در حسرت تو کز کرده ام

 کنار باغچه ی سرد پاييز

که می گفتی:

”بی نهايت سبز است.

سبز است بی نهايت.“

و خيره شده ام به تو

به چشمانت

که در نهايت سياهی سبزند

و پژواک سبزينگی را به من هديه می دهند.

 

 

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

و من در ابتدای اولين ثانيه ام...

mim

برگی را کندم / پرپر کردم / برگ سبز بود / من زرد بودم / سبزی اش را نديدم / برگ سبزی را کندم / پرپر کردم .

حنيف

هزار سال؟ خيلی زياده. زياد. کمش کن. کمتر. من تحمل ندارم. زندگی سخته. سخت. همه جاش هم بوی گه ميده. شاد باشی

from the heaven

خوب بود ولی نميدونم چرا احساس غمگين کننده ای به آدم ميداد هرچند که بسيار لطيفه.

سرگارسن کافه تریا

آقا مبارک باشه. خوشحالم احساس ميکنم کامپيوترم مال خودمه. راستی روز يکشنبه حوالی تئاتر شهر بوی دماغ سوخته می اومد؟

marzie

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است...

آبی

تازه داشتم غزل را می شناختم که در ابتدای موسيقی ات خوابم گرفت....موفق باشی.

روبي

باز رفتی تو ليست غيبتی‌ها