اينهمه بی تو؟

وقتی که از خستگی چشمانم را می بندم

تازه  دلم بهانه ی تو را می گيرد

...

آنقدر به تو انديشيده ام

که قيافه ات فراموشم شده

...

 گلويم از هجوم بغض دردگرفته  

 اما چشمان مغرورم

 نم پس نمی دهند

/ 37 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داستان‌گو

آنقدر به تو انديشيده ام که قيافه ات فراموشم شده/ اين‌قسمت بهترين قسمت بود/.

cocktail

دست دست..بالاخره تونستم بيام بهت سر بزنم..خوبی؟...وقتی به تو می انديشم از خستگی خوابم میگیرد و چشمانم را ميبندم انقدر فراموشت کرده ام که دلم بهانه ای تازه ميخواهد...گلويم از فرياد خفته درد گرفته چشمان مغرورم دروغ میگویند و زبانم هنوز ميگويد دوستت دارم..

ali

چی بگم؟ ...

rezA

انگار کيبورد مغرورت هم نمی ذاره بنويسی هان؟

م.صبا

آنقدر به داشتنش فکر کردم که به نداشتنش عادت کردم .

حنيف

راستش منو ياد يه چيزی انداخت. يه قصه که خودم می‌خواستم بنويسمش... ولی نشد... ... خيلی قشنگ بود. خيلی. باور کن روشنک . باور کن ...

saeed

سلام اگه خواستين بياين مشهد حتما اين وبلاگو بخونين