سفال آبی تر

امشب دوباره،

برگهای کهنه ی خاطره ها را ورق زدم،

رفتم به دور دست.

نوزده سالگی،

آنجا که روزها

رنگ سفيد را ،

بر سياهی يکدست موی تو

هاشور نکرده بود.

آنجا که نمره ی کاشی خانه ام،

روی سفال آبی تری،

هنوز آرزوی تو بود.

نوزده سالگی،

تنها رها شدن ،،

بی واسطه،

ادراک عشق،در بستر معانی کال.

سيبهای سبز،

سينه های فراخ،

دستهای غرور،

يک عمر آرزو...

نوزده سالگی.

و امروز در آستانه ی ميانسالی،

در حدود شکست های متوالی،

در حوالی پيری،

و

در برودت اين همه حسرت،

دوباره در ياد تو اتراق کرده ام.

. . .

رنگ سفيد موی تو را هاشور می زند

وغم

پوست مرا

مثل دامن دخترکان عاشق کوير

پر چين می کند.

يادت هست؟

نوزده سالگی مرا

يادت هست؟

 

 

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
soheil

سلام خوبی؟‌ کجايی... چرا آپ نکردی .... نمی‌شه دلتنگی‌هات منظم تر بشن... هر جا که هستی ... اميدوارم از دلتنگی‌هات هر چه بيشتر کمتر بشه و به خوشی‌هات اضافه بشه ... ما هم هی بيام خوش خوشونمون بشه

گلوریا

سفال های آبی هميشه دلفريبند....!!

گلوریا

يادی هم از من بنما روشنک بانو.....

گلوریا

امان از اين قلم موی موذی......که بی وقفه رنگ هاشوری پس ميدهد از خود....و مجرم و متحم ای به واسطه تر نيافته بر خود......برای خود نمايی آثارش !!....رنگ ميزند......و در آخر زنگ ميزند!

هیچکس

سلام. سپاس برای کامنتهات. ياد باد آن روزگاران، ياد باد... پيروز باشی.

رضا

اينم رفت تو نوزده سالگی موند... خب حق داره :دی

مانیا

رنگ سفيد موی تو را هاشور می زند وغم پوست مرا به نظر من که خوب جلو برده بودید از ۱۹ سالگی تا شاید ۴۰ سالگی !

بردیا

بيدار شو روشنک ! وقت آپديت هستش !

ابراهیم حیدری

سلام...حالا حالاهامانده است تا از اين هفت سالگی جاودانه رها شوم و سکر نوزده سالگی راتجربه کنم...خوب می نويسی و البته با وقفه...بيشتر بنويس. شادزی