در بحبوحه ی بهار

گام های تکبر

وپاشنه های غرور،

لگد مالم می کنند.

و من

در ازدحام سبز چمنها ،

صفرای درونم را

بالا می آورم،

وبه سياهی سايه ی سنگ ،

پناه می برم.

تنم می لرزد

از گشادگی دهان ها ،

و درازی زبانها ،

از يورش لزج قورباغه .

تنم می لرزد.

می روم ...

می روم تا سرخی جامه ام،

سياهی خال هايم ،

و گردی قامتم را

در گورستان کفشدوزک ها چال کنم.

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بت عيار

سلام عزيز مهربان. ای کاش لا اقل در آنجا جايم بود...... اما...... چه گويم که حرفی نيست!‌ يا حق.

آبی خانوم

سلام ... تازه بلاگتون رو خوندم و به نظرم جالب اومد فعلا کهadd 2 favکردمش تا بعدا سر فرصت بقيه مطالبتون رو هم بخونم ... شاد باشيد و آبی ... راستی ... آبی شما از نوعه آبی منه‌؟

روبي

...باز که رفتی برا خودت

Mr.Been Laden

سلام...واقعا قشنگ و رويايی نوشتی...مرسی

کوکتل

الو..کسی خونه نيست...آقا تو خيلی بد ناپديد ميشی ها..!!!!!!

رضا

.... تنم مي لرزد... از گشادگي دهان ها... و درازي زبانها... ::: تعبيرات بكر اين شعر برايم خيلي تازه و جالب بود... مايه هاي خيلي قوي در آفرينش شعر هاي با مضمون و نو در روشنك مي بينم... اميدوارم هر روز بيشتر از پيش پيشرفت كني..../// راستي روشنك... چرا توي كامنت هاي من اسمت ... خاموشك ثبت مي شود...؟

افکار همايونی !

در ذهن من . در ياد من . استاد بی کتاب من . زنده تو يی . پاينده ای . برای ما ، آينده ای

Iman yassaee

ديدم ۲۹ نفر نظر داده اند گفتم منم بدم که رند بشه