می دانی؟

روز مرا تشر می زند

وگونه ام را با کشيده ای

می نوازد.

و من

بغض کهنه ام را،

قورت می دهم

بی آنکه قطره ای حرام شود.

و

به آشفتگی گيسوان شب پناه می برم

تا  پژواک هق هق شبانه ام

در سياهی آن

گم شود.

 

نمی دانم،

نمی دانم دلم گرفته؟

يا  بهانه ی تو را گرفته؟

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
na30m

سلام.خیلی زیبا بود.قدیما یه سری به وبلاگ بی فروغم میزدی.حالا کم لطفی من را ببخش و با حضور سبزت به خلوتگاه تنهایی رقص باد روشنی ببخش.موفق وسبز باشی.

Reza

سلام .... زيبا بود .... ولی چرا ؟ ....... فرار از روز به جاهای خوبی نميره ....... پب زيباست و پر سکوت ولی روز .... زندگيه .... موفق باشی ( در ضمن از وقتی نوشتن رو ياد گرفتم تو نوشته هام نقطه چين ميذاشتم ...... حتی بارها برام تو ديکته غلط الکی گرفتن ....... شايد نمادی از فکر ميان نوشته ها باشه )

anahita

دلتنگ نبینمت دوست خوبم...قشنگ بود قد یه حس عمیق واقعی

linda

سلام بالاخره درست شدم و اومدم .تو ديگه چرا؟؟؟ پيش منم بيا.

President Evil

بدان! بدان که ندانستن تو باعث شد که بدانم دانستن همیشه مایه رستن نخواهد بود. بدان که گر می دانستی که به چنان دانستنم مباهات نداشتم، تو را دانستنم مایه زیستن باشد... بدان...

رضا

نمی دانم دلم گرفته... يا بهانه تو را گرفته... زيبا... زيبا... آفرين روشنک...

روشنک

دو تا روشنک کنار هم چه نور تو نوری میشه...