ستاره ای که در سابقه ی احساست مرده است

تمام روزم غروب غم انگيز خورشيد است

وقتی که تو در سفری.

ومن در حاشيه ی عواطفت،

يک شهابم که ميميرم،

از دلتنگی.

در آغاز هر رفتن،

سو سوی بد شگون ستاره ی بد اقبالی

دلم را در درونم می ريزد.

و واگويه های وهم،

در مرور وسواس گونه ی خاطراتم،

هميشه می گويند:

آنگاه که برگردد،

در سابقه ی احساسش،

ستاره ای هستی

که سالهاست مرده ای. 

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام به بلندی سرو / صبحت بخيرو شادی تمام ساعات شبانه روز صبحه وزيبا به زيبائی های ايام فکر کن و غمهات رو به سفر بفرست / راستی جای مامان وبابات خالی نباشه خوب وخوش و اميدوار وسبز باشی

علیرضا

مطالب جالبی مینوسی وبلاگ قشنگی داری به من هم سربزن خوشحال ميشم

حباب

روشنم......... ارزوهای ما ستاره های هستند در شب لبریز از مهتاب ....دستت را بلند کن وسبدی پرازشهاب بچین...البته بدون وسواس و واهمه.........

baran

هه....ستاره ای که مرده است ديگر نمی درخشد...حتی در آسمان...!!!!!!

رضا

دلم را در درونم مي ريزد :) نگران نشو... برميگرده... هيچي اش هم نميشه :)

مامان بهار

ديگه خيلی داری عشقی و ضربه خورده و دلسوخته می نويسي. يادمه يه زمانی نوشته هات خيلی با صفا تر بود و می شه گفته ناستولژيک بودن. ديگه نمی شه باهات هم ذات پنداری کرد و از نوشته هات لذت برد. قبلاْ نوشته هات بوی خاک می داد. بوی کاهگل. بوی مهر خيس خرده. بوی عشق زندگی. حال چی؟!!!

hoseina

اهان!ديگه وقتی من داغ می کنم و برات بعضی وقتا می نويسم شبيه شعرهای دختر مدرسه ايهاس نبايد ناراحات شی.واسه اينه که تو اينی.وقتی می تونی به زيباييه اين سه تا پست آخر و مخصوصا همين بنويسی،توقع خواننده می ره بالا...خيلی عالی بود.