امشب

 

 

باران می بارد.

و من در ساحل نمناک پنجره،

دراز کشيده ام.

 

نسيم تابستانی،

موهايم را چنگ می زند

و پرده ی توری صورتم را نوازش می کند.

 

چشم آسمان برق می زند

و عطر ياس

از آنطرفتر،

از حياط همسايه،

تنم را مور مور می کند.

 

و من

به فردا فکر می کنم،

به فردا

که تو می آيی

و من دلم را می سپارم به تو،

تا برايت تنگ نشود.

 

 

 

 

 

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي

سلام. از اينکه به وبلاگ من سر زدی ممنونم. شما هم وبلاگ جالب داری. موفق باشيد. بازم به من سر بزن. بای

aidin

وای خونه همسايه چه باحاله منم ميخام الان نه فرددااااااااا

Ali az Ahvaz

خيلی از شعر قشنگت لذت بردم

ziba

خيلی قشنگ بود، مثل هميشه...

Asin

درود!ممنون از پیام تان.باغ عاشقانه ی شعر تان همیشه باد!

shadi

خوبه ... دلتنگی ای که فردا تموم بشه خيلی خوبه ...

فاطمه

بابا کار درست....بابا شاعر....کلی کيف کردم...از خوندن شعرت....

یه رهگذر

سلام دوست خوبم . خسته نباشی باتشکر که سرزدی . شعرت قشنگ و روان است . موفق باشی

م.صبا

ايماژ فشنگی ساختی با بارون و باد تابستانی و تخت کنار پنجره و ... و تنهايی در انتظار فردا !