هوای بارانی

باران بند آمده

اما هنوز قطره های آب ،

از سفالهای شيروانی

بر صورت باغ می چکد.

آفتاب بی تابانه می تابد ،

و آسمان ،

پيراهن کبودش را

در پس حريری هفت رنگ،

عوض می کند.

پيراهن آبی

از جنس مخمل  آسمانی.

و من ياد تو را

در ذهنم قاب می گيرم. . .

وقتی که در بهار جوانی

عاشقت بودم.

. . .    . . .    . . .

روزهای بارانی

دلم می گرفت،

و روز های آفتابی،

از پشت شيشه های تخيل

پنجره ی خانه ام را

به رويت باز می کردم.

دلم می خواست

تو بيايی

فقط تو.

دلم می خواست هر چه انتظار

هر چه اميد

هر چه آرزوست

مال تو باشد،

مال تو.

که نشد.

نشد و روز هايم

در حسرت گذشت.

در حسرت گشودن پنجره

نه به دست تو

که با هر دستی .

در حسرت آفتاب

در حسرت آسمان که لخت شود،

و پيراهن کبودش را در آورد

در پشت حرير رنگين کمان عشق.

و امروز،

در آتش آفتاب نگاهت ،

نه گرم

که می سوزم باز از حسرت.

امروز هم که هستی

در تعزيت نبودنت، 

و يا اينگونه بودنت،

به رسم طو فان

به رسم بادهای سرد افسرده

دلم عزادار است.

طعم تو طعم خواب است

به شيرينی چرت قناری

وقتی که از غصه در قفس زندانی است.

 

 

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
رسول رخشا

اولين باره که می ايم ظاهرن امروز بعد از مدتها چيز نوشتی ان هم شعر .خوب بود .کمی طولانی شده پيروز باشی

حباب

روشنم.........نشد که روزهايم را نشد که لحظه هايم را نشد که زندگيم را با پنجره هايی که رو به چشم هايش گشوده ميشد تقسيم کنم........فقط اندوه ماند رو به پنجره ی دلتنگی ها ومن هر روز از چشم خيالم به او می نگرم..........

soheil

سلام... آدم دلش هميشه با نوشته های تو عاشق می شه.. ولی وقتی از تلخی رفتن می گی ... و هميشه ميگی ... ديگه سخت می شه خوش بود.... ولی از طرفی هم ...

aida.mehrad

سلام. وبلگ قشنگی داری. نمی دونم از انتظار نوشتی . منم منتظرم . منتظر کی يا چی نميدونم .اما اين حس رو دارم......................................................به من هم يه سر بزنمنتظرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

paeez

سلام اسم وبلاگ باعث ميشه که همه به طرفش کشيده بشوند چون بيشتر مردم ابی دوست دارند کاش يه قالب ابی روشن هم پيدا کنی و بذاری و با اين شعر بارانت ديگه وبلاگت زيباتر از اينکه هست ميشه با ارزوی موفقيت خداحافظ