خودت گفتی بگو شايد

و من

چگونه می توانستم تاب بياورم فشار سوزناک عشقی را که هرگز برايم نسرودی،

هر چند که آوازه اش گوش همگان را کرده بود؟

چگونه می نوانستم سيلی رقيب را تحمل کنم در حاليکه نيم نگاهی از تو زخمهايم

 را التيام نمی داد؟

در حسرت تکرار احساسم در کلامت و ديدن پژواک عشقم در نگاهت زندگيم را باختم

و خاکستر شدم...

بيا

بيا ،خاکستر ها را کنار بزن و شعله های آبی عشق را ببين که از کناره های دلم تا

کرانه های زندگيم را گداخته ، ببين هنوز زخمهای جانم در  التهاب  است  و گوش

آرزوهايم در حسرت  نجوای دلت بی تاب.

و تو

وتو،آنگاه که در آستانه ی انتحار ،شاهرگ عواطف را زدم برايم فاتحه ای خواندی و

و تنها،جنازه ی آرزوهايم را نگريستی و شايد هم گريستی ،شايد. . .

شايد گريستی،شايد. . .

شايد گريستی. . .

شايد. . .

. . .

 

 

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
mitra

کاش می دونستن گريستن برای عشق مفهومی داره..

rezA

وای چه رمانتيک!!!!!

متوهم

ظهر تابستان است - اين پايين - وسط اتاقی کوچک و نمور - در پستو ... از پشت پنجره ی مشبک - خورشيد می تابد تو ... صدای ناقوس می آيد ... کمی می ترسم - امروز بوی خاکستر می آمد ... ياد بی بی می افتم - می گفت : و از خاکسترش - پرنده ای جوان متولد شد ... غرق می شدم ... روزگاری جوان مثل جوجه ای متولد می شد و بوی تازه گی خاکستر می داد ... خاکستری که از دلش چيزی می آمد ... انگار زيستن بود و می خواست تا دوباره روی سياهی ِ بکر گونه کاغذی بازْ پاکْ شده ... سپيد سپيد طبيعت را دوباره نقاشی کند ... چشمهايم را می بندم ... از ميان شبکه های پنجره -بوی خاکستر می آيد و دوباره مسخم می کند ....

متوهم

يادم می آيد ... می نوشتيم و گرم بوديم ... و يادش بخير ... (:

علی

من ازکمان ابروی یارمی ترسم