سرا پا

هوا آبستن است،درد می کشد،طوفانی است.

ابر می بارد ،نه، تگرگ می زايد .

باد هوار می کشد

ومن

بالای پله ها ايستاده ام،

باد موهايم را ، نه،سرم را می کند.

سرم پرت می شود .گيج می رود.

از پله ها پايين می افتد،

دنگ ،دنگ،

انگار توی پله ها،نه، توی سرم

 کسی با کفشهای پاشنه فلزی راه می رود.

...

آه،راحت شدم.

 پله ها تمام شد،نه،سرم ايستاد.

 به پايم گير کرده است .

نه من جلوی سرم ايستاده ام .

...

هوا صاف است

نم نم باران می چکد

نسيم می وزد

اينجا دشت است ،هيچ پله ای نيست...

 

/ 31 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
simin

سلام/مثل هميشه خيلی خوب/

dada

سلام يه سر بزن

shadi

شادی در وب يکساله شد ... سری بزن

آبي تر از آبي

اي بابااااا! پس كي وقت مي كني به روز بشي؟؟!! امروز پنجم ارديبهشته !!!

حنيف

سلام/. جالب بود. خوب بود. شعر زياد بخون. زياد. خيلی. اگه خواستی يه شعر بگی بايد هزارتا شعر بخونی ... شاد باشی

کوکتل

روشنک معلوم هست کجايی؟؟؟

روبي

....آقا جون غيبت صغرات رو خيلی زود شروع کردی

رضا

وا... اين ديگه چی بود؟... خدا بگم چکارت نکنه... اين تصورات ماليخوليايی چي بود ديگه...// به هر حال ... سوای مفهوم و مضمون... جالب بود و نو... موفق باشی... تو...