هر روز هم که بيايی دستم را می برم

نام تو چيست؟

 نشانی خانه ات کجاست؟

کيستی تو

که وقتی می آيی صدای پايت

انگشتان عواطفم را

زخم می کند

و بوی بهار نارنج نگاهت

دلم را مست ؟

پيراهنت را بده.

چشمانم درد می کند.

پيراهنت را بده...

. . .

کاش دست حسادت

لحظه ای تو را

در اين سياه چال ميهمان من می کرد.

کاش دوباره

گرگهای خيالی ،تو را

از آغوش پدر می ربودند.

 و تومی آمدی و

 در اين سالهای قحطی ،

خوابهای آشفته ی مرا تعبير می کردی ،

وقتی که زندان تاوان ماهرويی توست.

. . .

می دانی اينجا آسمان من ماه ندارد

اما درخت های نارنج پر بارند .

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
erfani

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز. کان سوخته را جان شد و آواز نيامد. اين مدعيان در طلبش بی خبرانند. آن را که خبر شد خبری باز نيامد.

فاطمه

جالب بود.اگه وقت داشتی يه سر به وبلاگم بزن.

mitra

کاش راهی برای شروع دوباره بود وقتی همه چيز بوی پايان می دهد...

nastaran

دوست داشتم شعر هات رو. امروز اينجا رو کشف کردم.‌ يه جور خوبی بود شعر هات( البته اگه مال خودته:-) ) چرا ننوشتی ديگه؟؟

يوسف

من دارم ميام... ولي دست به چاقو نزن :) ... می دونی که تو محشری به خدا... يه روز همه اينو می گن... صبر کن کتابت چاپ بشه :)

داستان‌گو

سلام/ من لینک شما را در سايت سراج ان جی او دیدم و از آن‌جا به بلاگ شما رسيده‌م و خيلی خوش‌جال‌م که با شما آشنا شده‌ام/.

دختر بس

بی نظیره. محشره. فوق الاده است./// با احترام. دختر بس

حسين غضنفري

عاليه ؛ محشره‌ ؛ اولش که وبلاگتو ديدم فکر کردم از اين وبلاگ های چرت و پرته که تو اين سايت و بسياری از سايت های ديگه زياده. ولی با خوندن اين شعر نظرم عوض شد. البته من با ديد خودم معنوی برداشت کردم. راستی اگه تونستی يه سر به وبلاگ من بزن.