چقدر می ارزی!

. . .

. . .

 در ازدحام خاکستری شهر،

وقتی به نيمکت پارک پناه می برم،

صدای بلوغ برگها را می شنوم

که در گوش باد پچ پچ می کنند.

چشمانم را می بندم؛

چشمانت گشوده می شوند.

مثل پنجره ای که آسمان را قاب گرفته است.

نگاهت،

مرا

می خواند.

مرا ـ از بر ـ می خواند،

و شعرهايی که هرگز نسروده ام را.

نگاهم را

از نگاهت می دزدم.

تا تکرار اندوه،

در آيينه ی چشمانت

 حسرت مضاعف نشود .

نگاهم را از نگاهت  می دزدم

و سهم خودم را از چشمانت قاپ می زنم.

. . .

چشمانم  را باز می کنم

شهر هجوم می آورد بر خيال چشمانت.

من اما،

نه در شهر ،

که در رويای ديدارت

گم می شوم.

                                                ********

با خودم گفتم :

فرصت که هست ،اشک هم که می آيد

پس گريه کن.

/ 7 نظر / 6 بازدید
رضا

نگاهت مرا می خواند... مرا - از بر - می خواند... هميشه محشری تو روشنک :) هميشه :)

mohammad hosein

گريه نکن هر جا گم شی خودم پيدات می کنم

مهدی

سلام . مبارکه آبجی . آفرين ! آفرين ! آفرين...

ميم

چشمان من چه دارد که به شب بگويد ... شب از من خالی ست هليا! شب از من و نگاه خيره ام خالی ست ... بگذار اندکی بخوابم ... بگذاراندکی بخوابم

digarandish

شعر . اشک . گريه . شرجی . حرارت . نيمکت . بوسه . عشق . شهوت. متا فيزيک . ؟ ببين داستانم چطوره ؟