طپشهای برهنه

کاش بيشتر می ماندی .

آنروز که ميهمانم بودی،

دستان نوازشت،

پيراهن احساسم را

 از روبرو دريد.

 

و کودک نگاهت

تمام خواهشت را

در هزار توی دلم ريخت.

 

تو

ناشيانه

و صادقانه

عشق را

بر لبم هجی کردی

و من

گستاخانه طعم دهانت را

از عمق دور ترين حسرت ها

باز شناختم.

...

گفتی بزن

و من

در امتداد ترس ،

و از بيم افتادن،

عاشقانه ترين ضربت دنيا را

بر مردانه ترين گونه ی زندگيم

نواختم .

 

نمی گويم مرا ببخش

 

باز هم به خانه ام بيا

 دستانم هنوز بوی عشق می دهد

و دهانم طعم زندگی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 32 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کلاق سفید...

بايد ياد بگيرم مثل کلاغ ها باشم!آنها مي دانند چطور بدون اينکه دوست داشته شوند ، راحت زندگي کنند

کیوان

عالی بود .. . و بی نظیر یه سری به بلاگ من هم بزن روشنک جان .

يك دوست

بابا اين جوری نوشتنو عوض کن ديگه. عين خر موندی تو گل

سرگارسن كافه تريا

ميبينم تو هفت تير گير کردی بابا بيا بيرون ديگه مرديم از بس تکراری خونديم. ميگم اگه راه گم کردی يه زنگ بزن بيام بيارمت

حباب

روشنم.........يک صد سالی که در ۱۹ سالگی گير کردی گفتيم باشه ..........حالا چند صد سال ديگه ميخوای تو گوش اون بنده ی خدا سيلی بزنی الله اعلم............مردم از انتظارررررررررررررررررررررر

علیرضا

سلام شرمنده دير شد من خيلي وقت بود نيومده بودم خيلی قشنگ بود به منم سربزنيد سبز باشيد

رضا

روز مادر را به روشنك و مامانش تبريك مي گوييم :)

erfani

خيلی قشنگ بود... فقط تو رو خدا دل عاشقا رو با اين جمله ها نسوزونيد. ما هنوز کوچولوييم!!