تو يافته ای؟

آفتاب عشق

اين حقيقت ساده،

چشمان مرا کور کرده است.

من

در ميان نسيم بهشت و لهيب جهنم

گير کرده ام،

تنها و بی رفيق.

اينجا

در انزوای سرد بدنها

کرم می رويد

هيچ کس نيست .

همه مرده اند…

 

 

 

 

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روبي

کافيه که آفتاب به اون چشای آبی روشن بتابه...(اينو به جای سگ آقای پتيبل گفتم:) )

مهران

پچ پچ نکن ...........پچ پچ بخون

rira

آن شب سرد٬ ترس مرا تا ته نابودی خواهد برد!/ آفتاب عشق کجا بود؟؟؟؟؟

آوار

بايد بگويم از بهترين کارهايت است ... ولی چند چيز می ماند ... در ابتدای مسير نوشته ات - ما با کور شدن چشمانت مواجه می شويم - اين کور شدن - در ادامه پاک می شود (‌ اجزای مرتبط ندارد) آفتاب عشق - اين حقيقت ساده - و انزوای بدن های سرد در آنسو که آفتاب عشق نيست - اجزايی مرتبطند و اوج نوشته . عبارت (‌چشمان مرا کور کرده اند ) و ( من در ميان نسيم .... جهنم )‌ اجزای مرتبط ندارند . از (‌اينجا در انزوای ...)‌ شعرت دوباره روند منطقی پيدا می کند و خوب هم تمام می شود . رتبه - خيلی خوب .

na30m

واقعا ممنون از لطفت .کم لطفی من را ببخش.بازهم به رقص باد سر بزن.موفق و سبز باشی.

rezA

خيلي ترسناك نوشتي...وووي

مهتاب

بهتره زندها رو هم ببينی

م.صبا

عشق / اين برزخی که تو مرا اسيرش کرده ای / بهشت يا دوزخ ؟ / کدام را برايم انتخاب می کنی ! ...

داستان‌گو

جمله‌ي اين حقيقت ساده رو بردار/تنها و بي‌رفيق رو هم بردار/.

آبي تر از آبي

من خوشم اومد. از بشتر از سه كانس اولش. در ضمن در ادامه نوشته جناب داستانگو كه در باره شعر هم نظر مي دهند و حساب صاحب نظرند، بايد بگويم تنها و بي رفيق را مي شود برداشت اما اين حقيقت ساده، خودش مفهوم كلي شعره. البته اينم يك نظره و در حقيقت اين آبي روشن است كه بايد تصميم بگيره/رضا خيلي باحال نوشتي. وووي