داغت دلم را سوخته سالها

آنگاه که بر شاخه ی دستان پدر گل کردی

چشمان رضایتت چه می گفت با خدا

که باب الحوائجمان شدی!

 

/ 3 نظر / 4 بازدید

پدر مامور شد و آغاز کرد که چرخ گردون فرصت پایان دادن را به او نداد. و این ماموریت به ارث ماند. و این ماموریت قرار است که پایان پذیرد. . . خدایا چقدر سخت است شرمندگی پسر در مقابل پدر خدایا خیر نمی خواهم برای کسی که باعث این شرمساری گردد از تو می خواهم تو هم نخواهی

مثل همیشه

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری ست ... / می دونی از بر و بچه هایی که دست به قلم دارند و کوتاه می نویسن خوشم میاد ... خوب می نویسی

مثل همیشه

ناقص الخلقه س بچه ... گوله ی نمک رو قربون! زده به سر مونا