من اینجا غریبم!

وقتی که پیدایم می کنی

دستم را می گیری

می کشانیم

و مرا می آوری می نشانی روبرویت !

دلم شره می کند توی هزارتوی گمگشتگی های بی تعبیرم.

توی دهلیزهای سرد تردید

لابلای آشفتگی های مادرزادی...

.

.

و من بیکسم بی تو

بی چیزم

کم و

بی مقدارم.

.

.

دستم را بگیر هر بار

هربار که دوباره خودم را گم کردم

یا که گم شدم

دستم را بگیر .

من اینجا غریبم.

 

/ 1 نظر / 16 بازدید

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت