حال من بی تو

چشمهايم را پاک کردم

و رفتم.

...

...   ...   ...

همه چيز را همانجا

روی سکو

جا گذاشتم ،

حتی تو را.

ولی دخترکی در  درون من،

جيغ می کشيد. . .

جيغ می کشيد وتو را می خواست.

می پرسيد،

چه کسی تو را

از مهربان بودن با من

می ترساند؟

چه کسی؟

چند بار خواستم بگويم.

ولی تو گوشهايت را گرفنه بودی ،

و

چشمانت را به روی من،

من که نه،

خودت ،بسته بودی.

چند بار خواستم بگويم

من رفتم.

چشمهايم را پاک کردم و رفتم.

پسرکی اما

در درون من

دستهايش در جيب

سوت می زد  و می خواند:

بی تو همه چی تلخه

بايد که تو هم باشی

و من مانده ام.

وا مانده ام

که جواب دخترک را

پسرک را ،

چه دهم؟

تو که مرا بهتر می شناسی

من رفتم .

چشمهايم را ،

چشمهايم را با پشت دست پاک کردم

 و رفتم.

...

...  ...

...  ...  ...

 

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
محمد حسین

از روی همان سکو،ار همانجا ،آمدم و انچه را جا گذاشته بودی برداشتم و ....رفتم ،دلت را ... .آمدم و بردم، دلت را .......

رضا

چه کسی تو را از مهربان بودن با من می ترساند... چه کسی؟.... چه کسی؟.... چه کسی؟؟؟.... يا شايد هم چه چيزی؟.. :) قشنگ مثل هميشه :) هيشکی روشنک نميشه :)