درست يک ماه بعد

نمی دانم چگونه است که جان نمی دهم از اين همه لبريزی

.ديوانه ات شده ام

و خيالم فقط در حوالی تو پرسه می زند.

حرفی برای گفتن و نوشتن نيست

گفته ام همه چيز را در معاشقه های شبانه ام

در حاليکه دست نوازشت آشفتگی هايم را دور می کرد .

ولی به جز تو مگر بهانه ای هم هست برای

گفتن و شنودن ،

از گمگشتگی پيدا شده ام و هر وقت که به ياد توام

کفتری در سينه ام محکم بال می زند

تو اينجايی در گوشه ی قلب من

 در خاطرم .

اما دلتنگ توام

دلتنگ لحظه های ناب حضور

ميان دستهايت مرا فرا بگير

و خود را در لحظه هايم مکرر کن

بيا دوباره قراری بگذار يم

در يک چار ديواری امن

در حريم يک خانه

که فقط من باشم و تو

فقط من وتو

و ارامش ميان دستانت

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
Alireza

يعنی اين همه آرامش و ميشه پيدا کرد؟ باور نمی کنم تو هم باور نکن همش دروغه

مریم

جاي خاليت را / نفس عميق مي کشم .. / عطرت از تو باوفا تر است !

رضا

این روح سرگردان در کجا خواهد آسود؟ این همای مهاجر درقله کدام قاف آشیانه خواهد گزید ؟ این روح زخم خورده به کجا مرهمی خواهد یافت؟... بیایید دردهای مشترکمان را با هم واگویه کنیم ،سرگشتگی مان را با هم به آواز بر خوانیم ،از جان به هم افتیم و به جانانه بگرییم ، شاید کور سوی هدایتی تابیدن گیرد و التهاب روح تبناک التیام یابد ؛ شاید... میزبان لحظه هاتان خواهم بود اگردر خانه ام میهمان شوید. بدرود.

بنیامین

صفای نيمه شبان عالمی دگر دارد / و آرامش ميان دستانت ... ! بهتر است هيچ نگويم .

زن مرده

سلام زن در شعر يعنی جسارت و غير از اين شاعر نمی شود من و تو هر دو وحشی و رهاييم منتظرت هستم