می بوسمت با اشک

فکرش را بکن،

 چقدر جان سختم!

صبح که می رفتم،

پله های دقيقه را دو تا يکی می کردم

تا ببينمت.

و

عصر که بر می گشتم،

ديگر تو را نداشتم. . .

فکر می کردی اينهمه تاب بياورم؟

بی تو؟

خوب شد اما ،راحت شدی تو!

می دانی!

ديگر در ابتدای هيچ رابطه ای

دل دل نکن،

بکن.

نهال هر حادثه را ،

به محض سو سوی هر احساسی ،

از بيخ بکن.

هر چند که خيال شکوفه را

در قامت بذر ديده باشی.

و عشق را درپيشانی کال ميوه

بوئيده باشی.

خوانده باشی

چشيده باشی...

 

 

 

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hoseyna

سلام.درد می کشی.متاسفم.

ميم

از ” ديگر در انتظار ...“ تا آخر خوبه اما فكر نمي كنم با قسمت اول شعر ارتباط منطقي داشته باشه ... بهرحال از اينجا به بعدش رو دوست دارم اما حتي بهتر هم ميتونه بشه . تو مي توني!

dalghak

نوشته هات رو که می خونم ياد خودم می افتم. خيلی قشنگ می نويسی.

دختر ارديبهشتی

عجب چيزايی نوشتی تو دختر! ياد خودم می افتم.....پووووووووووووووووف از اين زندگی

علیرضا

سلام از وبلاگت خيلی خوشم اومد امکان داره من ار پيامات رو نوشت بردارم البته نه برای وبلاگم برای خودم اگه تونستی به وبلاگ من سری بزن خوشحال ميشم

علیرضا

من به سختی شمارو پيدا کردم وسعی می کنم بيشتر به شما سر بزنم بازم به وبلاگ من سر بزنيد

علیرضا

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت ، نخستین سلامی که در جـان ما شعله افروخت ، نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد ، پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم ، چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم . تو با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی از این خاکیان دور بودی . من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطر و رویا بر آن شاخه های فرا رفته تا دنیای بی خیالی . چه مغرور بودم ! چه مغرور بودی ! چه مغرور بودیم !

علیرضا

برایت از کدامین نیاز گویم تا باور کنی تمنای سبز دیدگان منتظررا؟ از لذت با تو بود ن گویم؟ یا تکیه کردن بر شانه های ستبر و با ابهت ؟ از تسخیر دل گویم؟ یا راندن هر آنچه رنگ گناه دارد از برابر دیدگان مشتاق؟ برایت از کدامین راز گویم تا باور کنی آبی آرامش را در عمق نگاهی شفاف؟ ازراز تلخ کودکی گویم؟ یا آرزوهای بر باد رفته جوانی؟ از کین و نفرت بد کاره ای نو ظهور گویم؟ یا از هویت پنهان در پس نگاه وهم آلود ؟ ترسی شفاف بند بند وجودم را با خود همراه کرده و هر دم بانگی از دور ها مرا می خواند خدایا کمکم کن! چقدر محتاج آستانی امن و پاک هستم