بعد از چهار راه کالج
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ : توسط : روشنک

 

بلند شد آمد جلو، آب پرتقال را از توی سینی که  دست پسر جوان بود  برداشت و گذاشت روی میز جلوی پایم. نرفت پشت میزش. همان‌جا روی صندلی روبرویم نشست و خودش را ریخت توی چشمهایم  . برگشت نگاهی به جوانک انداخت که یعنی برو و دوباره نگاهم کرد.کج. با چشمهایی که ریز کرده بود. طاقت نداشتم، سر و صورتش را انگار که زندگی هاشور زده باشد نقره‌ای شده بود. سرم را انداختم پایین و به آب پرتقال پناه بردم . اولین قلپ را آرام از لب لیوان مکیدم، پایین نمی‌رفت،قورت دادن را  یادم رفته بود. قلبم آمده بود این بالا توی گلویم می‌زد. لبم را با زبان پاک کردم و از جعبه‌ی روی میز یک دستمال کاغذی کندم، نفسش را انگار که سالها حبس کرده باشد صدا دار داد بیرون و گفت پیر شدیم. یعنی، خب خودمو می‌گم. شما که ماشالّا.

راست می‌گفت، همین چند  دقیقه پیش، پشت چراغ قبل از چهار راه، وقتی توی آینه خودم را دیدم، تار موی سفیدی را که از زیر شال زده بود بیرون کندم تا یادم برود بهار که بیاید چهل ساله می‌شوم.و او چهل سال و دوماه. راست نشستم ، می‌خواستم بگویم، اختیار دارین، شما لطف دارین، ای بابا این حرف‌ها همش... که زیادی طول کشید و الکی  سرفه‌ای کردم که گرفت و آب دهانم پرید توی گلویم. نیم خیز شد، با دست اشاره کردم، نشست و نفس بلندی کشیدم،اشک توی چشمهایم جمع شد. آب پرتقال را دوباره توی دهانم چرخاندم که پرسید ازدواج کردی؟

صاف رفته بود سر اصل مطلب، می‌دانست، یعنی توی دانشکده هنوز هم کلاس بودیم که من ازدواج کردم. یعنی یادش رفته بود؟ یعنی این همه سال اصلاً به من فکر هم نکرده بود؟ اصلاً برایش مهم نبودم، همان موقع هم لابد اصلاً مهم نبودم. دست و پایم را جمع کردم بپرسم جانم؟ که گفت عرض کردم نگفتین منو چه جوری پیدا کردین؟

دو سه تا نامه را امضا کرد و یک دسته کاغذ را با کلیدهایش برداشت وبا همان لبخند کجکی همیشگی روی لبهایش از اتاق رفت بیرون .وقتی که برگشت تلفن را برداشت، دکمه‌ای را فشار داد و یکی دو تا سفارش کرد. حالا دیگر کفش پایش بود و آن دمپایی‌های قهوه‌ای را درآورده بود. موقعی که از اتاق بیرون می‌رفتیم از جالباسی بارانی‌اش را برداشت و گفت با بیرون شهر که مشکلی نداری؟

شلوار و پولیور سورمه‌ای تنش بود که طرح اسکاچ داشت، وقتی که راه می‌رفت بوی تلخ دوست‌داشتنی آن سال‌ها توی دماغم تکرار می‌شد، از توی کشوی میزش یک بسته شکلات مرسی آورد گذاشت روی میز جلویم و گفت بگم چای بیارن تا من از این جلسه‌ی یک ربعی برگردم؟

لب تاپم را درآوردم و مشغول شدم، اصلاً کاری نداشتم، جز این‌که فایل‌ها را باز کنم و ببندم. هزار بار ضربدر گوشه‌ی صفحه را بستم و هزار جای آیکون ها را با هم عوض کردم  و به خودم فحش دادم. توی جیب کیفم را گشتم، سکه را پیدا کردم از تلفن راه دور زنگ می‌زنم، صف هم ندارد یک 5 تومانی بیاندازی یک ساعت هم می‌توانی حرف بزنی،  بوق اشغال گوشم را کر می‌کند. پس یعنی هست.

قلبم، اینجا توی گلویم می‌زند، از چهار راه فلسطین تا چهار راه کالج 9‌دقیقه بیشتر نیست. می‌زنم بیرون و راه می‌افتم، ری سایکل‌بین را خالی می‌کنم، این فایل‌های ورد را می‌ریزم توی یک... کجا؟. خوب یک نیوفولدر درست می‌کنم، اسمش را می‌گذارم... ولش کن همان نیوفولدر، فایل‌های ورد را می‌ریزم تویش و از چهار راه ولیعصر رد می‌شوم. از روی خط‌کشی و وقتی چراغ سبز است که 9 دقیقه پر بشود هی انتظار نکشم . سر راه از لوازم‌التحریری بین  مغازه ها یی که  پارچه کت شلواری  مردانه می فروشند  یک نوک هفت دهم برایش می‌خرم. اِتودی که بهش داده بودم نوک نداشت و بهانه کرده بود برای ننوشتن. اصلاً این برنامه‌ی خطاط را آن اینستال می‌کنم.چیز خوبی نیست برای نوشتن. اَه چقدر این آب پرتقال گرم شده، آب پرتقال که نیست، از این شربت‌های آماده‌ی صنعتی است به جای آب پرتقال قالب می کنند.  توی کافی‌شاپ‌ها هم، همین‌ها را به اسم آب پرتقال چهار پنج تومان می‌دهند به آدم نمی‌شوی تو؟ این دفعه‌ی چندم است که سر قرار نیامده، خب بابا ساعت دو و بیست و نه دقیقه است. یک دقیقه مانده، رویم را می‌کنم طرف خیابان، پرنده پر نمی‌زند، چطور شرکتشان را توی این جای پرت گرفته‌اند. کسی می‌زند روی شانه‌ام. برمی‌گردم، پنجره‌ها را می‌بندم، حالا عکس روی دسک‌تاپ را عوض می‌کنم، این خیابان خالی  را اپلای می‌کنم و اوکی. یعنی ببخشید شما؟ دختره ی پررو من دوستش هستم را بر زد توی چشم‌هایم و گفت. یعنی دوست  اوست؟ شات داون.

جوانک توی در اتاق ایستاده  است. ببخشید، آقای مهندس عذرخواهی کردن، گفتن جلسه طول می‌کشه،  کارتی را گرفت طرفم وادامه داد به این آدرس ساعت هشت، لب‌تاپ را می بندم.

اگر آب پرتقال را نمی‌خوردم حالم این‌جوری نمی‌شد، قلبم اینجا توی گلویم می‌زند. دست فرمانش خیلی خوب است.. چشم‌هایم را می‌بندم که پیچ‌های جاده حالم را بدتر نکند. هول می‌کنم نکند خواب باشم  چشم‌هایم را باز می‌کنم. می‌خواهم دوباره مرورش کنم مبادا قیافه‌اش دوباره یادم برود.

من توی چشمهایش هستم وقتی دوباره می پرسد   نگفتی بعد از بیست سال چه جوری پیدایم کردی؟