مرا يادت هست؟
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧ : توسط : روشنک

يادت هست

رد انگشتانم را

بر حجم آبی تنت

وقتی که عشق را

از ضربانهای وحشی قلبت

اندازه می گرفتم؟

يادت هست

از چشمانت فرار می کردم

وقتی که زل می زدی تا

انعکاس عشق را در چشمانم بخوانی؟

يادت هست

ايستاده بودی  ميان سايه روشن اتاق

و قلبت در قلبم تکرار می شد؟

يادت هست

موهايت را

از پيشانی داغ احساست جدا کردم

و تو لبانت را از گونه ی خجالتم؟

يادت هست

روزها در برزخ عشق

به انتظار بهشت ديدار

له له می زديم؟ 

. . .

و اينک در جهنم حسرت

در بيابان تنهايی

دقمرگ نديدنت شده ام

در اوج بی پناهی.

آهسته صدايم کن

از پشت حصار های عواطف

دلم برايت تنگ شده

يادت هست؟