میدونم که دوسم داری
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦ : توسط : روشنک

تهی شده ام

از يادت و خيالت  عزيزم.

نکند مرا رها کنی ، در اين دنيای  نا آشنا

بگذار باز گردم

من در اين سکوت وحشيانه ی دلم

در اين برهوت بی تو بودن

چه کنم؟

از من بگذر !

دلم هرز می رود در جويبار خروشان زندگی

و نفله می شود

در آغوش هوسهای روزانه.

و چشمانم

در ميان ازدحام نگاههای غريب

می بارد...

می بارد بر عشق بی دريغ تو

و خيانت ناشيانه ی من

نه به تو که بر خودم.

می دانم

هنوز اينجايی

در خانه ی دلم.

و من

بويت را حس می کنم

از لابلای آه های غريزی احساسم.