درست يک ماه بعد
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ : توسط : روشنک

نمی دانم چگونه است که جان نمی دهم از اين همه لبريزی

.ديوانه ات شده ام

و خيالم فقط در حوالی تو پرسه می زند.

حرفی برای گفتن و نوشتن نيست

گفته ام همه چيز را در معاشقه های شبانه ام

در حاليکه دست نوازشت آشفتگی هايم را دور می کرد .

ولی به جز تو مگر بهانه ای هم هست برای

گفتن و شنودن ،

از گمگشتگی پيدا شده ام و هر وقت که به ياد توام

کفتری در سينه ام محکم بال می زند

تو اينجايی در گوشه ی قلب من

 در خاطرم .

اما دلتنگ توام

دلتنگ لحظه های ناب حضور

ميان دستهايت مرا فرا بگير

و خود را در لحظه هايم مکرر کن

بيا دوباره قراری بگذار يم

در يک چار ديواری امن

در حريم يک خانه

که فقط من باشم و تو

فقط من وتو

و ارامش ميان دستانت