برای تو می آمدم...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱ : توسط : روشنک

دسته ای نرگس برايت جدا کرده ام،

اينبار فقط برای خودت.

و در راه بازگشت

سرم را رو به آسمان می گيرم ،

تا خيال حضورت چشمانم را ،

به اشک ننشاند .

حس شتاب لحظه ها

 عشق را در من مکرر کرده است .

من می دانم

 خدا حرفهايم را می شنود

وقتی که  هر روز در چشمانت بارانی می شوم .

و اينک رنگ زمان،

 رنگ مکان،

 و رنگ عشق

برايم سپيد و سياه است،

مثل موهای تو،

 وقتی در بزنگاه عشق،

روی پيشانيت می ريخت

و دل مرا روی خاطرات.

اينک ای عطر وحشی نرگس

در کدام کنج غربت نشسته ای که اينچنين

 مضاعف شده ای در يادم؟

به خوابم بيا

"دلم از رنج عاشقی زخمی شده.“

جمله ی آخر  رودزديدم!!!