...تا صدايت هست
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۸ : توسط : روشنک

سخت است

سخت.

بی بضاعت تر از آنم که تو را نبينم.

از بس که صورتت را مرور کرده ام،

 در حافظه ی چشمانم گمت کرده ام.

کجايی؟

نگاهت می خزد روی لحظه هايم،

و تو پيدا می شوی

 مثل لغزش ابر روی تن  سبز کوهپايه.

و آبی ترين رنگ ديدنی را برايم تصوير می کنی،

هر بار پيدا تر از پيش،

هويدا تر از پيش.

به اندازه ی عمر يک حباب

...

گاهی گمت می کنم اما .

پيش من بمان .

جايی دور تر از يک نفس نرو.

کم می آورم نرو.