هوای بارانی
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱ : توسط : روشنک

باران بند آمده

اما هنوز قطره های آب ،

از سفالهای شيروانی

بر صورت باغ می چکد.

آفتاب بی تابانه می تابد ،

و آسمان ،

پيراهن کبودش را

در پس حريری هفت رنگ،

عوض می کند.

پيراهن آبی

از جنس مخمل  آسمانی.

و من ياد تو را

در ذهنم قاب می گيرم. . .

وقتی که در بهار جوانی

عاشقت بودم.

. . .    . . .    . . .

روزهای بارانی

دلم می گرفت،

و روز های آفتابی،

از پشت شيشه های تخيل

پنجره ی خانه ام را

به رويت باز می کردم.

دلم می خواست

تو بيايی

فقط تو.

دلم می خواست هر چه انتظار

هر چه اميد

هر چه آرزوست

مال تو باشد،

مال تو.

که نشد.

نشد و روز هايم

در حسرت گذشت.

در حسرت گشودن پنجره

نه به دست تو

که با هر دستی .

در حسرت آفتاب

در حسرت آسمان که لخت شود،

و پيراهن کبودش را در آورد

در پشت حرير رنگين کمان عشق.

و امروز،

در آتش آفتاب نگاهت ،

نه گرم

که می سوزم باز از حسرت.

امروز هم که هستی

در تعزيت نبودنت، 

و يا اينگونه بودنت،

به رسم طو فان

به رسم بادهای سرد افسرده

دلم عزادار است.

طعم تو طعم خواب است

به شيرينی چرت قناری

وقتی که از غصه در قفس زندانی است.