هر روز هم که بيايی دستم را می برم
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩ : توسط : روشنک

نام تو چيست؟

 نشانی خانه ات کجاست؟

کيستی تو

که وقتی می آيی صدای پايت

انگشتان عواطفم را

زخم می کند

و بوی بهار نارنج نگاهت

دلم را مست ؟

پيراهنت را بده.

چشمانم درد می کند.

پيراهنت را بده...

. . .

کاش دست حسادت

لحظه ای تو را

در اين سياه چال ميهمان من می کرد.

کاش دوباره

گرگهای خيالی ،تو را

از آغوش پدر می ربودند.

 و تومی آمدی و

 در اين سالهای قحطی ،

خوابهای آشفته ی مرا تعبير می کردی ،

وقتی که زندان تاوان ماهرويی توست.

. . .

می دانی اينجا آسمان من ماه ندارد

اما درخت های نارنج پر بارند .