سفال آبی تر
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٦ : توسط : روشنک

امشب دوباره،

برگهای کهنه ی خاطره ها را ورق زدم،

رفتم به دور دست.

نوزده سالگی،

آنجا که روزها

رنگ سفيد را ،

بر سياهی يکدست موی تو

هاشور نکرده بود.

آنجا که نمره ی کاشی خانه ام،

روی سفال آبی تری،

هنوز آرزوی تو بود.

نوزده سالگی،

تنها رها شدن ،،

بی واسطه،

ادراک عشق،در بستر معانی کال.

سيبهای سبز،

سينه های فراخ،

دستهای غرور،

يک عمر آرزو...

نوزده سالگی.

و امروز در آستانه ی ميانسالی،

در حدود شکست های متوالی،

در حوالی پيری،

و

در برودت اين همه حسرت،

دوباره در ياد تو اتراق کرده ام.

. . .

رنگ سفيد موی تو را هاشور می زند

وغم

پوست مرا

مثل دامن دخترکان عاشق کوير

پر چين می کند.

يادت هست؟

نوزده سالگی مرا

يادت هست؟