ستاره ای که در سابقه ی احساست مرده است
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٠ : توسط : روشنک

تمام روزم غروب غم انگيز خورشيد است

وقتی که تو در سفری.

ومن در حاشيه ی عواطفت،

يک شهابم که ميميرم،

از دلتنگی.

در آغاز هر رفتن،

سو سوی بد شگون ستاره ی بد اقبالی

دلم را در درونم می ريزد.

و واگويه های وهم،

در مرور وسواس گونه ی خاطراتم،

هميشه می گويند:

آنگاه که برگردد،

در سابقه ی احساسش،

ستاره ای هستی

که سالهاست مرده ای.