ما بيشتر
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠ : توسط : روشنک

کجاست آن دستی که

 سنگ مرا به سينه ميزد؟

بيا سنگی بيانداز

در آبی احساسم تا

دايره های تو در توی

عشق را،

در برکه ی چشمانم ببينی.

و خودت،

 و چشمانت را در چشمانم،

تماشا کنی.

چشمانم،

که بی تاب نگاهت ،تاب نگاهت را نداشت.

دلم تنگ شده مسلمان

 تنگ.

می فهمی؟

دلم برای آن روشنک توی چشمانت

تنگ شده .