اينجا برای از تو نوشتن فضا کم است
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢ : توسط : روشنک

مرا که می شناسی؟

من ساحلم ،تشنه و منتظر

و تو

 آن موجی که می آيی و می روی.

و با هر خيزش پر شورت

ذرات وجودم را در خود غرق می کنی.

و

با خود می بری،

می بری.

به کجا؟

به دريای درونت،دلم را با خود می بری .

و من ذره ذره ،

در تو

محو می شوم.

وقتی که دور می شوی ـآرامترم ـ به اميد آمدن دوباره ات.

و وقتی که می آيی

فرو می ريزم،

مثل دانه های ماسه،

در دل موج .

فرو می ريزم.

دلم می خواهد بدانی،حالا که هستی

در بزم پر شکوه بوسه ی موج بر لب ساحل،

بيشتر دلم برايت تنگ می شود.

عشق هم بهانه ايست برای با تو بودن...

به ساحل دلم بيا ،

جايی که که يادت در آن پرسه می زند.