چقدر می ارزی!
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٩ : توسط : روشنک

. . .

. . .

 در ازدحام خاکستری شهر،

وقتی به نيمکت پارک پناه می برم،

صدای بلوغ برگها را می شنوم

که در گوش باد پچ پچ می کنند.

چشمانم را می بندم؛

چشمانت گشوده می شوند.

مثل پنجره ای که آسمان را قاب گرفته است.

نگاهت،

مرا

می خواند.

مرا ـ از بر ـ می خواند،

و شعرهايی که هرگز نسروده ام را.

نگاهم را

از نگاهت می دزدم.

تا تکرار اندوه،

در آيينه ی چشمانت

 حسرت مضاعف نشود .

نگاهم را از نگاهت  می دزدم

و سهم خودم را از چشمانت قاپ می زنم.

. . .

چشمانم  را باز می کنم

شهر هجوم می آورد بر خيال چشمانت.

من اما،

نه در شهر ،

که در رويای ديدارت

گم می شوم.

                                                ********

با خودم گفتم :

فرصت که هست ،اشک هم که می آيد

پس گريه کن.