يه بسته ی هزار تايی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸ : توسط : روشنک

چقدر دير بود

وقتی دوباره در حوالی تو پيدا شدم.

و تو چه وفادار  عشق را

تلفظ کردی ،

در حاليکه تراکم زندگی ،

زنی ديگررا در من تکرار می کرد.

. . .

 من بارها

در گوشه های ذهنم کز کردم،

و فرياد کشيدم:

”نگران من نباش دستهايت را رها می کنم“

سهم من از زندگی ،

واژه هايی است که ديگر از زبانت نمی شنوم.

و معنای  عشق نيز در سرنوشت من ،

با تو،

هميشه،

با خيال تو زيستن است.

. . .

می دانی

اکنون دلم تنگ است !

دلم برای وسعت

نگاه ابريت تنگ است!