به اندازه ی تمام حسرتهای دلم
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٥ : توسط : روشنک

شب سياهی می پاشد

و زمستان قنديل غم را هل می دهد به هزار توی جانم.

سوز می آيد،و سرما

اندوه را شتک می کند

بر دهليزهای قلبم

 

قلبم...

قلبم را باز حس می کنم

در تپشهای يکباره اش...

در بازو بسته شدن دريچه ها با لنگر...

با فشردن نا گهانی دلم در مشتش... 

در چپاندن نا منظم خون در اندامم...

 

قلبم را حس می کنم

در اندامی فرسوده از حسرت

در فرسايش غم انگيز تنی که در تعزيت عشق،

رخت عزا پوشيده

و سخت گريسته.

در گريستنی به عمق يک عمر که باخته ای

در باختی به اندازه ی خودت.

                                            * * *

و

امروز

کودک جانم

در بستر دستانت

بالغ شدو

طعم گس عشق را چشيد...