يکی از ما دوتا داره دروغ می گه
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٩ : توسط : روشنک

قلبم به شدت می تپه ،هر دفعه همينجوريم ، دو دقيقه مونده  ، دلم شور می زنه

قدمامو آهسته تر می کنم تا تو بيای.

بد قول نبودی که ،دستمو می برم تو کيفم، هست ، دفترو آوردم.ساعت چارو نيمه،

دستی به شونم می خوره .وای دلم هری می ريزه،برمی گردم.. .

سرتا پا سياهپوش،حتی چشاش،سياهه سياه،هردوتا چشش منو نگاه نمی کنه

زل زده به من، يعنی اون يکی چشش دنبال کيه؟

-نتونست بياد ،رفته ماموريت

شقيقه هام می زنه، دونه های عرق رو پشتم سر می خوره

-چيزی بايد بدم بهش؟

دستم هنوز تو کيفه ،روی دفتر ،يعنی بدم بهش؟

-ولی من با هاشون حرف زدم!

شونه شو ميندازه بالا و سرشو تکون می ده

-کی بگيرمش؟

-والا چيزی به من نگفت

-زنگ می زنم بهشون

-خدافظ

و ميره ، دفتر منم می بره ، تيکه ای از وجودمو...

من چی؟ برم؟ ای وای، يعنی تو نيومدی؟ کجا برم حالا ؟ چه جوری؟ از تو ی چادری

که مثلانمايشگاه کتابه رد ميشم،چه خبره؟ ها! هفته ی دولته! تو نيومدی؟ هشت

شهريوره! تو ! آهان اين اومده بود که بگه تو نميای؟

. . .