خودت گفتی بگو شايد
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٤ : توسط : روشنک

و من

چگونه می توانستم تاب بياورم فشار سوزناک عشقی را که هرگز برايم نسرودی،

هر چند که آوازه اش گوش همگان را کرده بود؟

چگونه می نوانستم سيلی رقيب را تحمل کنم در حاليکه نيم نگاهی از تو زخمهايم

 را التيام نمی داد؟

در حسرت تکرار احساسم در کلامت و ديدن پژواک عشقم در نگاهت زندگيم را باختم

و خاکستر شدم...

بيا

بيا ،خاکستر ها را کنار بزن و شعله های آبی عشق را ببين که از کناره های دلم تا

کرانه های زندگيم را گداخته ، ببين هنوز زخمهای جانم در  التهاب  است  و گوش

آرزوهايم در حسرت  نجوای دلت بی تاب.

و تو

وتو،آنگاه که در آستانه ی انتحار ،شاهرگ عواطف را زدم برايم فاتحه ای خواندی و

و تنها،جنازه ی آرزوهايم را نگريستی و شايد هم گريستی ،شايد. . .

شايد گريستی،شايد. . .

شايد گريستی. . .

شايد. . .

. . .