امشب
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳۱ : توسط : روشنک

 

 

باران می بارد.

و من در ساحل نمناک پنجره،

دراز کشيده ام.

 

نسيم تابستانی،

موهايم را چنگ می زند

و پرده ی توری صورتم را نوازش می کند.

 

چشم آسمان برق می زند

و عطر ياس

از آنطرفتر،

از حياط همسايه،

تنم را مور مور می کند.

 

و من

به فردا فکر می کنم،

به فردا

که تو می آيی

و من دلم را می سپارم به تو،

تا برايت تنگ نشود.