می دانی؟
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٥ : توسط : روشنک

روز مرا تشر می زند

وگونه ام را با کشيده ای

می نوازد.

و من

بغض کهنه ام را،

قورت می دهم

بی آنکه قطره ای حرام شود.

و

به آشفتگی گيسوان شب پناه می برم

تا  پژواک هق هق شبانه ام

در سياهی آن

گم شود.

 

نمی دانم،

نمی دانم دلم گرفته؟

يا  بهانه ی تو را گرفته؟