سرا پا
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٠ : توسط : روشنک

هوا آبستن است،درد می کشد،طوفانی است.

ابر می بارد ،نه، تگرگ می زايد .

باد هوار می کشد

ومن

بالای پله ها ايستاده ام،

باد موهايم را ، نه،سرم را می کند.

سرم پرت می شود .گيج می رود.

از پله ها پايين می افتد،

دنگ ،دنگ،

انگار توی پله ها،نه، توی سرم

 کسی با کفشهای پاشنه فلزی راه می رود.

...

آه،راحت شدم.

 پله ها تمام شد،نه،سرم ايستاد.

 به پايم گير کرده است .

نه من جلوی سرم ايستاده ام .

...

هوا صاف است

نم نم باران می چکد

نسيم می وزد

اينجا دشت است ،هيچ پله ای نيست...