نگفته بودم؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢ : توسط : روشنک

تنم

در رخوت يک تب،

بی تابانه می سوزد

و گلويم آبستن يک بغض است.

تمام  امروز را

مبهوت از  نگاهت ،

به آسمان چشم دوختم 

تا اشک

رسوايم نکند.

...

نگفته بودم

که دلم،

وسعت اين حجم عظيم از عشق را ندارد؟