من اما بد نام میشوم
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦ : توسط : روشنک

انگشتها را نمی بینی

نشانه رفته به سوی من؟

و تو در التهاب تند احساسات

بر موج سواری بی اختیار

هر جا که شد

بی لنگر

بی ناخدا!

و من طناب پاره ای

بی هویت

انکار کردنی

بی نام و نشان

که می دوم در پی فرصتها

که شاید دریغ نشود از من

و کاسه کاسه محبت

گدایی می کنم از ته مانده ی سفره ی دیگران

چه زود حراج شدم

چه بی ارزش

به امید روزی که شاید

گره بخورم

و نامم قلم بخورد

و شاید هرگز

***

چه حیف شد

دین و دنیایم چه حیف!

 و با تو چه همدل می شوند مردمان و چه مهربان

تا در چنگ آیی

و بر موجی که خواهند نشینی

و چه فرقی می کند ؟

زود می گذرد فصل تنهایی

و عادت رسم آدمیزاد است

و فراموشی صفتش

و با تو همدردند که عجب

حیف می شدی!

و اکنون چقدر خوشبختی!

***

و شاید تن دهی

و انگشت ندامت به دندان

که حیف می شدم

که اسیر شدم

که هزار رنگ بود

که خسته بودم

که گرسنه

که...

من اما بد نام میشوم

و شهر پر است از زنانی که دیروز خوشنام بودند.