ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ : توسط : روشنک

آبی ترین فضای دلم گر گرفته است

دستان حادثه  زخم تنم را فشرده است


 
ما کوچیک شوماییم
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ : توسط : روشنک

من عاشق آثار توام

اینو خودت خوب می دونی .

آثار قوی

آثار ضعیف

تلخ

یا شیرین

زیبا و دلفریب

اصلا خود خود فریب.

اما می دونی

کار مارو خودت راست و ریس کن

نه که این بندگون خدا.... نه جان خودت

من عیب دارم!

خودت واسه ما همه چی باش!

جان مولی ما حسابمون خالیه اما رومونو زمین ننداز...

ما اینجا بی کس و کاریم

ما که می گم دونفریم

اینجا غریبیم!


 
مهم نیست که موافقی یا نه!
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ : توسط : روشنک

بی تو

ادامه می دهم!

بی هیچ یادی

بی هیچ حسرت و خاطره ای

به خاطر خودم

و به نام او

بی تو...

بقیه ی این سالها را

بی تو می روم.

شاید

درد اینگونه زیستن کمتر باشد

شاید...

اگر هم نبود

طلبکار می شوم

خودم  خودت وخدا را از خودش!

 

 


 
زخمهای عمیق جوش می خورند و می شوند خاطره
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ : توسط : روشنک

(حرفهایی از گذشته های نزدیک)

دلم گورستانی است به وسعت رنجی که می کشم.

دلم،

گورستانی است

به قدمت سالهای عمرم،

پر از سنگهای قبر در کنار هم.

و خاطراتم

حک شده بر این سنگهای سیاه

سفید و خاکستری.

خاطرات جوانمرگ شده،

خاطره های کهنه ولی عزیز

خاطره های تلخ.

و روشنک

نام مکرر زنی است

که سال به سال

در من به دنیا آمدو مرد.


 
داغت دلم را سوخته سالها
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ : توسط : روشنک

آنگاه که بر شاخه ی دستان پدر گل کردی

چشمان رضایتت چه می گفت با خدا

که باب الحوائجمان شدی!

 


 
 
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ : توسط : روشنک

 

چشم من تار شده یا تو مکرر شده ای


 
می دانم هیچکس یک دل شکسته را نمی خرد
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ : توسط : روشنک

باران می بارد

 و روی پشت بام حادثه

لب پرتگاه رابطه

دوباره دلم ترک برداشته !

 وای ! من بی تقصیرم

من سالهاست در تعزیت این درد کهنه عزادارم

می روم

میروم و سکوت خودرا

در یک دشت بی صاحب  فریاد می زنم.

من بی تقصیرم!

 

 

 


 
بی طاقتم غافلگیرم نکن
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ : توسط : روشنک

حس شتاب لحظه ها

 عشق را در من مکرر می کند  .

و اینک رنگ زمان،

 رنگ مکان،

 و رنگ عشق

برایم سپید و سیاه است،

و مگر می شود که عشق جوانه بزند

بروید

نهال شود

و بمیرد

مگر می شود که عشق

روی دستهای نیازم بال بال بزند

و از دستم برود

 


 
دستان خالی من
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ : توسط : روشنک

می خواهمت به تمامی

وقتی که می دانم

سهم من از سیاهی چشمان تو

بگذریم...


 
تشنه ی دیدار
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ : توسط : روشنک

دلم کویر می خواهد

وآسودگی برهوتش را

وقتی که از ازدحام تنهایی سیرابم!


 
من اینجا غریبم!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ : توسط : روشنک

وقتی که پیدایم می کنی

دستم را می گیری

می کشانیم

و مرا می آوری می نشانی روبرویت !

دلم شره می کند توی هزارتوی گمگشتگی های بی تعبیرم.

توی دهلیزهای سرد تردید

لابلای آشفتگی های مادرزادی...

.

.

و من بیکسم بی تو

بی چیزم

کم و

بی مقدارم.

.

.

دستم را بگیر هر بار

هربار که دوباره خودم را گم کردم

یا که گم شدم

دستم را بگیر .

من اینجا غریبم.

 


 
مژدگانی برای یابنده..
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩ : توسط : روشنک

گم شده ام من.

جایی میان ماندن و مردن !


 
پشیمانم
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳ : توسط : روشنک

چشمانم خیس بود

وقتی که دستانم را

از دودلی دستانت  کشیدم !