تولدت مبارک
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٩ : توسط : روشنک

کاسه ی چشمان پر آبم را

بر قدمهای خسته ات پاشيدم

آن شب که بر در گاه خانه ام

 از رفتن گفتی و

بی رحمانه از نيامدن.

 ...    ...   ...

دلم برايت تنگ شده

دلم برای وسوسه های دخترانه ات تنگ شده

و برای برقی که

 در درشتی چشمان سياهت

مرا می گرفت.

دلم برايت لک زده.

از خانوم کلاغه به عشق سياه سوختش


 
...تا صدايت هست
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۸ : توسط : روشنک

سخت است

سخت.

بی بضاعت تر از آنم که تو را نبينم.

از بس که صورتت را مرور کرده ام،

 در حافظه ی چشمانم گمت کرده ام.

کجايی؟

نگاهت می خزد روی لحظه هايم،

و تو پيدا می شوی

 مثل لغزش ابر روی تن  سبز کوهپايه.

و آبی ترين رنگ ديدنی را برايم تصوير می کنی،

هر بار پيدا تر از پيش،

هويدا تر از پيش.

به اندازه ی عمر يک حباب

...

گاهی گمت می کنم اما .

پيش من بمان .

جايی دور تر از يک نفس نرو.

کم می آورم نرو. 

 

 


 
دلتنگ توام
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٦ : توسط : روشنک

تمام آسمان چشمم به زمين می چکد

وقتی اينگونه نا مهربانی .

نمی توانم نبارم

. . .و برای شنيدنت بی تابم .

طو فان هيجانت

ساحل خسته ی احساسم را در نورديد...

و تودر نگاهم فرياد را نمی خوانی .

به حرفهايم گوش کن ،

گلويم درد گرفته

از حجم بغضی که مرا می فشارد..

. . .

بهای دوست داشتن چه گزاف است،

وقتی که اينگونه

 فراسوی غالب و صورت عشق بورزی.

بی خود از خود ،تا تو دويده ام .

تو بودی و هوای تو

که دلم را عاشق همه می کرد .

اينک ای آبی مطلق،

ای فصل عاشقی،

بگذار يک بار ديگر

چشم بگشايم بر آن وسعت بی انتها

فقط يک بار.


 
بهانه
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢ : توسط : روشنک

بيمار توام

و بهانه گير.

امشب در آبی پيراهنت چشم بسته ام

از آنهمه ،واهمه و وهم .

دلتنگم

بگذار بی پروای زندگی

فرياد کنم

دوستت دارم،

همين.

چون بی تو دليلی بر عاشقی نيست

گر چه که من مانده ام و

 فرسنگها فاصله....

 اما می د انی که

امشب پرم از بهانه

و می دانی که دوستت دارم...

همين.

 

 


 
فقط ،فراموشم نکن
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱ : توسط : روشنک

من می توانم،

می توانم تو را

در سينه ام ،

برا ی ابد حبس کنم

مثل يک آه

مثل يک نفس .

من می توانم

تو را ،

برای ابد نبينم

و نخواهم...

می توانم رها شوم ،

از مرزهای محدوديت،

از حصارهای لمس،

و از ديوارهای ديدن.

اينک ای عزيزترينم

 در زلال ترين لحظات تاريکی شبانه،

و در نابترين دقيقه ی  عشقم ،

از قيد تن

و از تحمل جسم های خاکی

 رها می شوم.

اينک من

برای هميشه

صاحب توام.

اينک من بار ديگر  تو را

ای شاه ماهی در يای زندگی ام 

رها می کنم 

تا برای هميشه صيد من باشی

مال من باشی ...