طپشهای برهنه
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٧ : توسط : روشنک

کاش بيشتر می ماندی .

آنروز که ميهمانم بودی،

دستان نوازشت،

پيراهن احساسم را

 از روبرو دريد.

 

و کودک نگاهت

تمام خواهشت را

در هزار توی دلم ريخت.

 

تو

ناشيانه

و صادقانه

عشق را

بر لبم هجی کردی

و من

گستاخانه طعم دهانت را

از عمق دور ترين حسرت ها

باز شناختم.

...

گفتی بزن

و من

در امتداد ترس ،

و از بيم افتادن،

عاشقانه ترين ضربت دنيا را

بر مردانه ترين گونه ی زندگيم

نواختم .

 

نمی گويم مرا ببخش

 

باز هم به خانه ام بيا

 دستانم هنوز بوی عشق می دهد

و دهانم طعم زندگی...