سفال آبی تر
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٦ : توسط : روشنک

امشب دوباره،

برگهای کهنه ی خاطره ها را ورق زدم،

رفتم به دور دست.

نوزده سالگی،

آنجا که روزها

رنگ سفيد را ،

بر سياهی يکدست موی تو

هاشور نکرده بود.

آنجا که نمره ی کاشی خانه ام،

روی سفال آبی تری،

هنوز آرزوی تو بود.

نوزده سالگی،

تنها رها شدن ،،

بی واسطه،

ادراک عشق،در بستر معانی کال.

سيبهای سبز،

سينه های فراخ،

دستهای غرور،

يک عمر آرزو...

نوزده سالگی.

و امروز در آستانه ی ميانسالی،

در حدود شکست های متوالی،

در حوالی پيری،

و

در برودت اين همه حسرت،

دوباره در ياد تو اتراق کرده ام.

. . .

رنگ سفيد موی تو را هاشور می زند

وغم

پوست مرا

مثل دامن دخترکان عاشق کوير

پر چين می کند.

يادت هست؟

نوزده سالگی مرا

يادت هست؟

 

 


 
ستاره ای که در سابقه ی احساست مرده است
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٠ : توسط : روشنک

تمام روزم غروب غم انگيز خورشيد است

وقتی که تو در سفری.

ومن در حاشيه ی عواطفت،

يک شهابم که ميميرم،

از دلتنگی.

در آغاز هر رفتن،

سو سوی بد شگون ستاره ی بد اقبالی

دلم را در درونم می ريزد.

و واگويه های وهم،

در مرور وسواس گونه ی خاطراتم،

هميشه می گويند:

آنگاه که برگردد،

در سابقه ی احساسش،

ستاره ای هستی

که سالهاست مرده ای. 


 
شايد اينو تو ندونی...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢ : توسط : روشنک

رمز عبور من از تمام  مرزها

نام قشنگ توست.

شايد ندانی

*                                                   *                                                     *

مرز ميان عشق و نفرت

فقط يک خط است،

ومن با خط خوش،

 روی آن می نويسم؛

دوستت دارم.