ما بيشتر
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠ : توسط : روشنک

کجاست آن دستی که

 سنگ مرا به سينه ميزد؟

بيا سنگی بيانداز

در آبی احساسم تا

دايره های تو در توی

عشق را،

در برکه ی چشمانم ببينی.

و خودت،

 و چشمانت را در چشمانم،

تماشا کنی.

چشمانم،

که بی تاب نگاهت ،تاب نگاهت را نداشت.

دلم تنگ شده مسلمان

 تنگ.

می فهمی؟

دلم برای آن روشنک توی چشمانت

تنگ شده .


 
می بوسمت با اشک
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٤ : توسط : روشنک

فکرش را بکن،

 چقدر جان سختم!

صبح که می رفتم،

پله های دقيقه را دو تا يکی می کردم

تا ببينمت.

و

عصر که بر می گشتم،

ديگر تو را نداشتم. . .

فکر می کردی اينهمه تاب بياورم؟

بی تو؟

خوب شد اما ،راحت شدی تو!

می دانی!

ديگر در ابتدای هيچ رابطه ای

دل دل نکن،

بکن.

نهال هر حادثه را ،

به محض سو سوی هر احساسی ،

از بيخ بکن.

هر چند که خيال شکوفه را

در قامت بذر ديده باشی.

و عشق را درپيشانی کال ميوه

بوئيده باشی.

خوانده باشی

چشيده باشی...

 

 

 


 
حال من بی تو
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠ : توسط : روشنک

چشمهايم را پاک کردم

و رفتم.

...

...   ...   ...

همه چيز را همانجا

روی سکو

جا گذاشتم ،

حتی تو را.

ولی دخترکی در  درون من،

جيغ می کشيد. . .

جيغ می کشيد وتو را می خواست.

می پرسيد،

چه کسی تو را

از مهربان بودن با من

می ترساند؟

چه کسی؟

چند بار خواستم بگويم.

ولی تو گوشهايت را گرفنه بودی ،

و

چشمانت را به روی من،

من که نه،

خودت ،بسته بودی.

چند بار خواستم بگويم

من رفتم.

چشمهايم را پاک کردم و رفتم.

پسرکی اما

در درون من

دستهايش در جيب

سوت می زد  و می خواند:

بی تو همه چی تلخه

بايد که تو هم باشی

و من مانده ام.

وا مانده ام

که جواب دخترک را

پسرک را ،

چه دهم؟

تو که مرا بهتر می شناسی

من رفتم .

چشمهايم را ،

چشمهايم را با پشت دست پاک کردم

 و رفتم.

...

...  ...

...  ...  ...

 

 

 


 
عزيزم تولدت مبارک
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٧ : توسط : روشنک

توی اون تصادف ،

تو مطمئن بودی من ميميرم،

شايدم فکر کردی مردم.

چرا؟

من که دوست داشتم .

چراديگه منو زير پات  له کردی؟

دردش از  اون تصادف خيلی بيشتر بود.

 خيلی.

ولی من زندم.

اينو اينجا نوشتم که بخونيش.

می دونم

می دونم يه روز حتما اينجا سر می زنی

يه روزی که شايد دلت برام تنگ شده باشه

مثل الان من.

يه روز که دلت لک زده باشه،

برا اينکه يکی بهت بگه که دوست داره...

ولی اينو بدون ،

اون موقع که منو لگد کردی

زنده بودم و تو رو خيلی دوست داشتم .

خيلی..

خيلی زنده ام و خيلی دوست دارم

خيلی...